بازار
شهر شلوغ و پرهیاهوست و مردم
با سرعت در حال گذر از روبروی فروشگاههای
که اغلب
اجناس
ارزان قیمت چینی را می فروشند و می توانی
زنانی را که با زبان بازی سعی می کنند
تا
از دستفروش تخفیف بگیرند و یا مردانی را
که گلویشان را پاره می کنند تا مشتری را
به داخل
مغازه
ای دعوت کنند را می شود دید .
باربرها
با لباس هایی مندرس و چهره هایی سرخ شده
از سرمای زمستان با رسیدن هر وانت
به
سرعت به سمتش هجوم می آورند تا باری را بر
کوله هایش بگذارند .
پیرترها
عجله ای ندارد اگر صاحب بار آشنا باشد
حتما آنها را ترجیح خواهد داد پس کناری
می
ایستند .
در
میان باربرها با لباس مندرسش که با کت
بلند چهارخانه ای آن را پوشیده ،چهره ای
کاملا
متفاوت
دارد و ماههاست که روبروی حجره حاج حسن
فرشچی را پاتوق خود کرده است .
وانت
که می ایستد و باربرها بار را زمین می
گذارند هنوز حجره حاجی بسته است و مرد
شیک
پوشی که یک دست کت و شلوار دیپلمات مشکی
مارک دار و کفشی هشت ترک
پوشیده
کنار بارها می ایستد و با گوشی همراهش
گاهی هم تماسی می گیرد .
-سلام
حضرت اجل !دوست
دارین که یه صحنه تصادف یک آدم را
ببینید؟منظورم یه تصادفیه !
-کدوم
تصادف!
-در
واقع عرض کنم از تصادف خبری نیست و این
صرفا یک نمایش است و اصلا حزن آور نیست
بلکه
بسیار مفرح نیز می باشد !اجازه
می فرمایید شروع کنم حضرت اجل؟
-من
حضرت اجل نیستم !
-معذرت
می خوام ،وری ساری!این
روزها همه کاسب ها مثل روشنفکرها و وکلا
شدن و
اساتید
دانشگاه درست شبیه این باربرها !خوب
شد حرف هم را بهتر می فهمیم
من
از یه خانواده بسیار اصیلم و تحصیلکرده
یکی از دانشگاههای اروپا !بین
خودمون باشه
چند
تا کتاب هم نوشته ام !وحالا
قربان با هنر فراوان درخدمتم!
اجازه
هست ؟
نه
متشکرم .
-نگران
پولش نباشید ارزون حساب می کنم که مشتری
بشید !بدون
کت هزار تومن و با کت
سه
تا سبز باید بدین !
گرونی
با کت حتما مال کلاسشه !
-اوکی!آقا
کت اگر پاره بشه هزینه تعمیرش از خریدنش
بیشتره اما یه نخ و سوزن برای شلوار
کافیه
!شروع
کنم؟
نه
عزیز من حوصله این کارهای خشنوت بار و
خطرناک رو ندارم !
-هوم
،باید حدس می زدم چون شما از کم و کیف این
کار بی اطلاع هستید این کار واقعا
حرفه
ای انجام میشود و اصلا خطرناک نیست !شما
تا حالا لذت دیدن یه صحنه تصادف
واقعی
را لمس کردین ،شما این لذت را می برین و
ما هم یه مختصر پول ناقابل !
-چرا
دنبال یه کار درست و حسابی نمیرین ،نمی
گین به اصالتتون توهین میشه !
کار
درست و حسابی !آقا
تا پارتی نداری ،به باربری و حمالی هم فکر
نکن !تازه
کار تو شان
خانواده
ما که حمالی نیست !
-من
فکر می کنم باید با اصالتتان خداحافظی
کنید .
-آقا
از اسب افتادیم از اصل که نیافتادیم
،غرورمون چی ؟
-اتفاقا
تعجب می کنم که با این غروراز این دلقک
بازیها را در می آورید !
این
گفته شما بیانگر حقیقتی تلخ است و نشان
می دهد که شما انسان فرهیخته ای هستید
.اگرچه
دربین ما
هنرمندانی
هستند که برای رضایت نوکیسه جماعت هر
جغنگی را می نویسند و اجرا می کنند اما
بنده
ار
آن قماش نیستم ٫جهنم برای شما با کت فقط
هزار تومن
-نه
ممنون !
-چرا
بد نیستا !
فکر
کنم لازم نیست ٫
-شما
اگر می دانستید رد نمی کردید ،نظیر این
نمایش رو تو فرنگ هم نمی تونید ببیند.ازتون
خوشم اومد شما
پونصد
بده ،با بقیه کمتر ازسه تومن حساب نمی کنم
!
-حوصله
ام سر رفت برو پی کارت عمو،بگم چی نشی حاجی
!
خودتون
می دونید حتی با صد هزار هم نمی تونید یه
تصادف مشتی ببینید ٫
-ای
بابا سیگارم کو ،همش تقصیر این کارت پخش
کن است بگو آخه تو اصلا می دونی پارلمان
یعتی چی ؟
همه
اش ور می زنه ،سیگارم رو گم کردم ٫داداش
سیگار داری یه نخ بدی روشن شیم ؟
مرد
پاکت را جیب پیراهنش در آورد و یک نخ سیگار
به مرد ژنده پوش داد هنوز سیگار
را
روی لبش نگذاشته بود که سرو کله حاجی پیدا
شد.مرد سیگار را میان مشتش پنهان کرد.
-کجایی
حاجی ؟مخمون رو این بابایی گذاشته تو
فرغون !میگه
نقش تصادفی بازی می کنه
سه
هزار تومن
-بابا
گرونفروش سیا !این
کار امروز دویست تومن هم خریدار نداره!دیروز
تو جاده یه
ماشین
رفت تو دره یه عالمه آدم مردن اونم مفتی
!دویست
یک کلام ٫
-حاجی؟
-نمی
خوای ما کار داریم ٫
-دویست
تومن را گرفت کتش را در آورد و شروع کرد
دویدن به سمت خیابون و ویراژ دادن بین
ماشین ها
-بابا
تصادف کن دیگه !
باربرها
دست می زدند و صدای سوت زدن هایشان تو بوق
ماشین ها هم شنیده میشد .سیا
ناگهان خود را به ماشینی زد
و
چند غلت خورد و نهایت گوشه خیابان پرت شد
و چند لحظه ولو افتاد و بعد با صورتی زخمی
و خاک آلود در میان
نگاه
بهت زده و بی روح عابرین راهش رو به سمت دیگه خیابان
ادامه داد.
پ٫ن:اولا
پدر پیر به لطف یزدان از یه عمل سخت به
سلامت گذر کرد تا به آسمون و مهربونیش
نگاهی تازه کنم
پ٫ن2:این
قصه بازنویسی داستان کوتاهی با نام مغروق
از آنتوان چخوف است که به علی قول داده بودم ،امیدوارم قصه
اصلی
رو خونده باشید.لینک داستان اصلی را از اینجا مطالعه کنید .البته با تشکر از علی عزیز و آقای محمد فضلی
پ٫ن3:با
معرفی خانم توانگر عزیز با اهنری هم آشنا
شدم ،واقعا جالب می نویسه .