تبليغاتX
طعم تلخ قهوه
Home Email Archive Designer
زن چشمانش از قطرات اشک سرخ شده است ومرد مدام او را دلداری می دهد
-حلیمه تو را به خاطر خدا گریه نکن ،بهشت وعده داده شده نزدیکه !
-بچه ام کم بود و حالا تو ،نه من بهشت را نمی خواهم .
-به خدا نمی دانی که من به انتفام کودکمان قبول کردم ،شیخ می گفت
که فردا او را می بینم !
زن آرام نداشت ،تمام شب خوابش نبرد .درست مثل روزی که جاسم
کودک ده ساله اش در بمب گذاری مسجد کشته شد
روزی که عید غدیر برایش تبدیل به عزای همیشگی شد .
گاهی نگاهی به مرد می انداخت و اشکی می ریخت ،می دانست که
فردا دیگر نه تنها مادری غمگین است بلکه بیوه رنی تنها نیز خواهد بود
صبح که شد مرد پیشانی اش را بوسید ،لحظه وداع بود .
بار قبل که کسی پیشانی اش را بوسید سپید پوش بود و حال رخت سیاه به
تن می کرد ،کاسه آب را پشت مرد ریخت تا شاید برگردد اما مرد به
راهش ادامه داد .
ساعتی بعد صدای انفجار در حاشیه مسجدی در محله سنی ها تمام بغداد را
به لرزه در آورد ،رهگذران زن ومردی را دیدند که در آغوش هم در میان
انفجار جان دادند.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 4:50 توسط رحیم |


صدای گرم و مردانه ای پشت اش را نواخت و او از رویا در آورد

-برقصیم ؟

آنقدر به هم نزدیک بودند که بوی ملایم تن مرد از ورای کرم بعد از اصلاح به

مشامش خورد .در این لحظه از کنار شانه نگاهش کرد ،نفسش برید و

پریشان گفت:ببخشید لباسم برای رقص مناسب نیست .

مرد بلافاصله جواب داد :خانم شما لباس را میپوشید ،نه لباس شما را!

از این حرف ،آنا شگفت زده شد و ناخودآگاه ،دستی به سینه های سرحال،

بازوان لخت و باسن سفتش کشید تا مطمئن شود همان طوری است که

باید باشد .بعد از ورای شانه نگاهش کرد ولی نه برای اینکه او را بشناسد

بلکه مرد را با چشمانی که زیباتر از آن را هرگز نخواهد دید آشنا کند

با ناز گفت :خیلی لطف دارید ،دیگر هیچ مردی از این حرف ها نمی زند !

برگرفته ار داستان کوتاه شب خسوف از گابریل گارسیا مارکز

***

رویا دروغ نیست ،اما از جنس واقعیت نیست .دیشب خواب دیدم ،
خوابی از جنس بلور !
عاشقانه و ناب .
با دخترکی معمولی با پوستی لطیف و چهره ای ساده
تنها درمیانه کویر ،مسافران تنهای یک کامیون باری .
نگاهش را وقتی در قسمت بار کامیون بودم تمام روز فراموشم نشد !
لحظاتی را که نگاهمان به آسمان پر از ستاره کویر بود و تنها گاهی
صدای سنگی زیر چرخ های کامیون سکوت را می شکست.
با موسیقی شب رقصیدم و عاشقانه تا صبح نجوا کردیم !
ای کاش صبح نمی شد تا رویا پایان یابد .دوست داشتم چشم هایم
را با ببندم تا شاید رویا برگردد حتی برای یک لحظه !
اما راه گریزی نیست .واقعیت چیز دیگری است و رویا نیمه تمام .
واقعیت تلخی است و سیاهی ها .
واقعیت پیرمرد درمانده ای است مستاصل برای اجاره ای خانه ای کوچک!
واقعیت جوانانی هستند که راه خود ویرانگری را اتخاب کرده اند.
واقعیت کارگری است که پشتش از فشار زندگی خمیده ،اویی که نمی داند
که چرا یک روز برای چن و روزی دیکری برای الکساندرف و فردا باید برای
مایکل در نیویورک کار کند .
واقعیت دخترکی که زیبایی کودکانه اش را به اسکناسی می فروشد شاید
کودکش یا برادری خردسال کتابی داشته باشد با اندکی رویا !
واقعیت ،سانسور و دروغ و ریا است .
واقعیت مردمان گشنه و درنده ایست که خون دیگران را می مکند .
واقعیت ،دادگاهی است با چشمان کور !
ای کاش رویا نیمه تمام نمی ماند و شب پایانی نداشت .
پ.ن:از اینکه نقدم می کنید تشکر می کنم ،راستش من هم مردی را سبکبار ندیدم و
آنقدر هاهم عاشق نیستم اما تلخی را همه مان نه تنها می بینیم بلکه با پوست و
گوشت مان لمس می کنیم .پس از من رویا بخواهید.
پ.ن بی ربط :نمایشگاه هیاهو بسیار برای هیچ است و ناشران کیلویی فراوان
در میان غرفه ها غرفه ای که کتاب های درباره کودکان کار می فروخت را دیدم
از پل کردن این کودکان برای بالا رفتن ها اصلا خوشم نمی آد .



 
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:36 توسط رحیم |


-نمی خواهی سوار شی؟
زن چیزی نمی گوید و با بی میلی سوار اتومبیل می شود ،سکوت را تنها
صدای ملایم موسیقی راک در هم می شکند
مرد سیگاری  روشن می کند و نیم نگاهی به صورت زن می اندازد
منصرف می شود و آن را بیرون می اندازد .
زن اضطراب دارد و مدام با ناخن هایش بازی می کند .
ماشین به جاده ای آشنا وارد میشود و زن با خود می گوید
این هم بازی همه مرد هاست ،خاطره اولین آشنایی !
مسخره است واقعا چرا فکر می کنید ما خریم !
خود را آماده می کند که بگوید حرفی نمانده و بازی بس است !
اتومبیل متوقف میشود ،کنار یک پل .
مرد چیزی نمی گوید و پیاده میشود
آبشاری پله مانند در کنار پل است
مرد به سمت آبشار می رود و بسان کودکی در آب غوطه می خورد
سبک ،چون پر کاهی در آسمان
زن کودکی مرد را می بیند
می خندد ،مرد هم !
پ.ن1:پست قبلی قصه بود مثلا!
پ.ن بی ربط :راستی من چرا بیکارم میرم نمایشگاه کتاب !

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 4:56 توسط رحیم |


بویش کرد مثل همیشه ،مثل هرشب .
مثل تمام سالهای که او با لبخندی بر لب می آمد
 هنگام شام نگاهش کرد ،عاشقانه
مثل تمام سالها
با هم خوابیدند و باز او را بویید و نگاهش کرد
مثل تمام سالهایی که شب را به سحر رسانده بودند
صبح زن رفت، مرد دیگر  بوی رفاقت نمی داد.



لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 2:32 توسط رحیم |


صدای سازم همه جا پرشده
هر که شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پرشدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
***
-ورق بده
-کافیه؟
-آره، برو برای خودت !
-پول بازم داری ؟
-آره
-تو بانک؟
-آره!
-خسته اگه شدی ،دوست داری یه نوشیدنی بخوریم؟
-بد نیست!
-قهوه یا چای؟
-یه چایی لطفا!
-چای با شکر ،خوبه!
-عالیه
-بازم ورق می خوای؟
-آره!
-تو پول داری ؟
-نه زیاد !
بازم که شماها دارین سر کار حرف می زنید نمی گین دستگاه پرس خطر داره ؟
-اوس جمشید چایی می خوری یا قهوه ؟
پ.ن:اگه بیای همنجوری که بودی ...
پ.ن2:شاید حکایت من حکایت دو بیت بالاست .
پ.ن بی ربط :من آنقدر خوشم و این مملکت گل و بلبل است و کاری دیگر ندارم !
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 20:52 توسط رحیم |


همیشه از آخر هفته ها ناراضی بود اما چاره ای نداشت ،باید طبق قرارداد با
خانواده چارلز تا دیر وقت پیش پدر بزرگ خانواده که یک پیرمرد ناتوان بود می ماند .
پله های متروی لندن همیشه شلوغ است اما آنشب انگار هیچکس نبود ،ساکت و سوت و کور!
تا آخرین قطار باید یک ربع ساعت منتظر می ماند این را متصدی مترو به او حالی کرد
به سکو که رسید صدای ساز سنتور آشنایی را شنید و مردی را دید که بی توجه به او
در حال نواختن بود ،آهنگ تا درون استخوان هایش نفوذ می کرد .
نوازنده ی دوره گردی بود از جنس همان مهاجران شرقی که با این کار گدایی مدرنی
می کردند .اما موسیقی اش چیز دیگری بود .
او هم مهاجر بود ،سالها بود که ایران را ترک کرده بود ،آمده بود که آزادانه درس
بخواند ونفس بکشد .
با این افکار سرگرم بود که مرد متوجه او شد که حالا بالای سر مرد رسیده بود .
آهنگش را قطع کرد و قطعه ای قدیمی و غمگین نواخت .
زن اشک در چشمانش جمع شد و از درون کیفش یک سکه در درون کلاهش انداخت.
مرد نگاهی به زن انداخت و اینبار یک موسیقی شاد زد ،باز هم زن گریست .
مرد چندین بار دیگر نیز نواخت و هربار زن قطرات اشکش جاری میشد
زن دوست داشت به مرد بگوید قطعه نخست را بنوازد ،احساس دیگری
از آن قطعه داشت اما صدای آمدن قطار نگذاشت چیزی بگوید .
مرد سازش را برداشت و رفت سوار قطار شود.
رو به زن کرد و در حال حرکت گفت:
خواهش می کنم فردا شب از من نخواهید که قطعه تنهایی ام را برایتان بنوازم!
پ.ن :این روزها هر اهنگی رو که گوش می کنم فکر می کنم یه چیزی توش کمه !




لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 2:19 توسط رحیم |


مرد آخرین جرعه قهوه را نوشید و نگاهی به زن انداخت ،احساس سرخوشی می کرد .
سیگاری روشن کرد و پک عمیقی به آن زد و دود را به درون ریه هایش فرو برد .
تارهای سپید موهای مرد نشانی از رسیدن روزهای میانسالی اش بود .
به ظاهر خوش پوش می آمد و این از کت وشلوار خاکستری رنگی که بخوبی با پیراهن
طوسی و کروات براقش هماهنگ بود ، کاملا مشهود بود.
دود فضای میز را پر کرده بود ،انگار همه مشتریان کافه در حال کشیدن سیگار بودند.
-تو نمی کشی؟
-نه!
جواب زن بقدر کافی قاطع بود که مرد ادامه ندهد ،موسیقی کلاسیک فضا را کمی تلطیف می کرد
زن تمام حواسش انگار جایی دیگر بود .
آرایشش را کمی درست کرد و دستی به پالتو پوست خزش کشید و نگاهی به اطرافش کرد
-تا صبح که نمی خواهی اینجا بشینی؟
-یه قهوه دیگه می خوری؟
-نه ،خسته ام ،نمی ریم ؟
مرد از جیبش یک بسته کادو پیچی شده را بیرون می آورد و مقابل زن می گذارد
-هدیه سالگرد...
زن با بی حوصلگی حرف مرد را قطع می کند
-دوست دارم تو خیابون یه ذره قدم بزنم ،پاشو بریم !
و از جایش بلند میشود و از در کافه خارج میشود و رو به بالای خیابان در امتداد پارک
مقابل کافه قدم زنان شروع به حرکت می کند
مرد پک دیگری به سیگارش می زند ،هدیه را در جیبش می گذارد وپول میز را حساب می کند
و در خیابان زن را می بیند که بنظرش رقص کنان دارد قدم می زند
مرد سیگاری دیگر روشن می کند و بسمت پایین خیابان براه می افتد !
پ.ن:کتاب پیشنهادی دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد از خانم آنا گاوالدا و همچنین نازلی
از خانم منیرو روانی پور

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 1:13 توسط رحیم |


سالهای سال بود که عید میشد زری خانوم هفت سین که می چید دو تا عکس بچه هاش
را هم کنار اینه می گذاشت ،اولین پسرش خرمشهر شهید شد .
کارمند شرکت نفت بود که تو حمله هوایی شهید شده بود .زری خانوم هنوز هم پیراهن سفید
تترون رو با لکه های خون رو لباس تو کمد نگه می داشت .
پیراهن رو عیدی براش خریده بود و وقتی پوشیده بود چقدر قربون صدقه اش رفته بود.
از پسر دوم فقط یه پلاک اومد ،زری خانوم وقتی میرفت سر مزار ،همیشه صورتش رو
روی سنگ که روش نوشته بود شهید گمنام می گذاشت و می گفت :پسر قرارمون چی شد پس !
زری خانوم می گفت :قرارمون لباس دامادی پوشیده تو هشتی در ورودی خونه بود یادت هست؟
عید که شد زری خانوم سفره رو زودتر چید،چند روز مانده به عید اما دیگر از عکس پسر دوم خبری نبود !
همه می گفتن زری خانوم دیگه بریده ،چند سال انتظار !
اما زری خانوم گفته بود خواب دیده که جلو در پسرش رو دیده،همسایه ها فکر می کردن دیوانه شده !
زری خانوم همچنان به همه می گفت که به من قول داده ،همین امروز و فردا می آد .
پای سفره همه اضطراب داشتند ،دامادها با دیده تردید بهش نگاه می کردند ،حاجی قرآن را برداشت
و شروع کرد به زمزمه .
-مامان عکس داداش رو بزارم
-نه
-دیگه چیزی به سال تحویل نمونده !
-نه لازم نیست
-مامان!
صدای زنگ در حیاط درست موقع یا مقلب القوب رشته افکار همه رو برید
-پاشو مادر در رو باز کن ،اگه لباسش خاکی بود یه وقت غر نزنی
-وه،غرواند کنان از جا بلند شد و زیر لب گفت حتما رفتگر شهرداریه که اومده عیدونه بگیره !
-اومدم
-منزل حاج...،به مامان بگین آنقدرم بی مرام نیستم !
***
پ.ن1:عید امسال کار خاصی نکردم ،حتی دریغ از یه پیامک (اس ام اس اسبق)به دوستام !
دوستایی که یا شماره هاشون رو گم کردم یا عوض شده یا اگر نشده من بی مرام بودم .
پ.ن2:یه روایت من تو چله زمستون پا کرسی بدنیا اومدم اما یه روایت تو بهار بعد از تعطیلات!
هرروزی که بوده ،امسال بهونه ای بود برای کمی شادی تو خونه پیر .
البته شاید باید تولد چند سالگی پسرم را  می گرفتم اما خب ما هم دل داریم نه؟
مهمترین هدیه و جالبترین هدیه هم یه پستونک بود که یادگاری نگهش خواهم داشت
پ.ن3:سالی سراسر کامیابی برای تک تک دوستام که نزدیک سه بهار را تو فضای
مجازی با من همراه بودن آرزو می کنم .امروز تو گوگل سرچ کردم ،عاشق خرس قهوه ای،
اما هیچ اثری ازش نبود ،زمان چقدر تند ،عین ضربان قلب می گذره !!!




لينك مطلب | نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 22:3 توسط رحیم |


نه دلم تنگ نشده
واسه دیدن تو
واسه بوی گل یاس
واسه عطر تن تو
نه دلم تنگ نشده
واسه بوسیدن تو
برای وسوسه چشمای روشن تو
چرا دلتنگ تو باشم
چرا عکس تو ببوسم
چرا تو خلوت شب هام چشم براه تو بدوزم
چرا یاد تو بمونم ،تویی که نموندی پیشم
می دونم تا آخر عمر
نه دیگه عاشق نمیشم
نه دلم تنگ نشده
واسه دیدن تو
واسه بوی گل یاس
واسه عطر تن تو
یه روز ابری و سرد
رفتی تو از زندگیم
به تو گفتم بعد از این واسه هم غریبه ایم
از حقیقت تا دروغ
فاصله خیلی کمه
نه دلم تنگ نشده
تنها دروغمه
نه دلتنگ نمیشم
نه دلتنگ نمیشم
***
باغ بزرگ وپیر باباجان پر شده بود ار نوه و نتیجه های باباجان ،از خاله زری
تا منوچهر که تازه خدا یک دختر خوشگل بهش داده بود .
باباجان سالها بود که میزبان مراسم شب چهارشنبه سوری فامیل بود .همیشه
می گفت این تق و توق ها که این چند تا علف بچه راه می اندازن ریشه
به فرهنگ می زنه و کلی هم در این مبحث صاحبنظر بود .
برای همین تمام مراسم باید با روش سنتی برگزار می شد ،از بوته گرفته
تا آجیل شب .
از اون جایی که روستای نزدیک باغ هم مراسمی خاص خود داشت ،همه
دوست داشتند که سری هم به کوچه های ده بزنند .
دخترا گاهی از سر شیطنت شروع می کردند به قاشق زنی و بعد از هر
دفعه که این کار را می کردند ،صدای خنده شان کوچه را پر می کرد .
باباجان هم هوای همه را داشت تا کسی از دیگری دلگیر نشود .
نسرین دختر عمه سیمین بود ،دو سال پیش وقتی برای تفریح با دخترها
رفته بود قاشق زنی ،قرعه زندگی برداشته بود ، اتفاقی جلو در خانه
حاج حسن که رفت شد عروس حاجی !
نسرین سرحال نبود و مدام لبش را می گزید و گوش باغ تنها نشسته بود
باباجان که داشت سرک می کشید از دور اورا دید
-بابا حالت خوبه ،بعد یه سال خونه من اومدی اونم با کشتی غرق شده؟
-چیزیم نیست بابا جان !
-کلک با من هم ؟
-پسر حاجی کو ؟رفته خونه اون زنش ؟
-نمی آد،باباش تنهاست میره اونجا !
-آدم دروغگو کم حافظه است دختر ،حاجی که رفته پابوس آقا !
باباجان راست می گفت ،نسرین دروغگوی خوبی نبود !
بغض در گلویش شکست و اشک در چشمانش جمع شد و خودش
را مثل دوران کودکی در میان بازوان باباجان انداخت
چگونه می توانست بگوید از دعوای شب قبل و قهرشان !
دستان پدر بزرگ نوازشش داد آرامتر شد .
-عجب ،پدر بزرگ و نوه، چشم دخترا و پسرا دور دیدن دارن
دل می دن و قلوه می گیرن !
هی می گم شیرینی خامه ای عشق آقاجونه ،میگه آقاجون قند داره !
-خانوم دسته گلای سرخ سالگرد آشناییمون رو جا گذاشته بودی !
پ.ن:نوروز ایرانی با همه سنت های دیرین آن بر همه دوستان مبارک
پ.ن بی ربط :سنتوری با نمره تک رقمی در کارنامه داریوش خان مهرجویی
راستی حمید هامون در طی ده سال شد مطرب !
بعد از خداحافطی از سینمای مسعود خان انگار باید قید داریوش مهرجویی
را هم زد ،سنتوری حتی با چاووشی هم ضعیف و بی منطق است .
پ.ن بی ربط 2:از اول هم ردای جهان پهلوان به تن مبارک آقای رضا زاده
گشاد بود ای کاش برای ترک ها وزنه می زند و پول می گرفت تا بنگاه معاملات
ملکی های دبی !معتقد جهان پهلوان نامیدن ایشان ظلم اعظمی است به امثال مرحوم تختی
پ.ن بی ربط 3:مردم سالاری با کشک نسبتی داره یا نه؟
پ.ن4:جنون خرید کتاب گرفتم تازه کشف کردم می تونم با خوندن دو خط هیچوقت یه نویسنده
رو نخونم چون با دنیاش مشکل ساختاری دارم که خانوم محب علی اولین نویسنده است که شامل
این کشف تازه شد .
پ.ن5:فردا طبق سنت هر سالم میرم بهشت گلها و احساس ها ،جاتون خالی
پ.ن6:از این شعر اندی خوشم اومد ،همین !




لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 1:2 توسط رحیم |


بازار شهر شلوغ و پرهیاهوست و مردم با سرعت در حال گذر از روبروی فروشگاههای که اغلب

اجناس ارزان قیمت چینی را می فروشند و می توانی زنانی را که با زبان بازی سعی می کنند

تا از دستفروش تخفیف بگیرند و یا مردانی را که گلویشان را پاره می کنند تا مشتری را به داخل

مغازه ای دعوت کنند را می شود دید .

باربرها با لباس هایی مندرس و چهره هایی سرخ شده از سرمای زمستان با رسیدن هر وانت

به سرعت به سمتش هجوم می آورند تا باری را بر کوله هایش بگذارند .

پیرترها عجله ای ندارد اگر صاحب بار آشنا باشد حتما آنها را ترجیح خواهد داد پس کناری

می ایستند .

در میان باربرها با لباس مندرسش که با کت بلند چهارخانه ای آن را پوشیده ،چهره ای کاملا

متفاوت دارد و ماههاست که روبروی حجره حاج حسن فرشچی را پاتوق خود کرده است .

وانت که می ایستد و باربرها بار را زمین می گذارند هنوز حجره حاجی بسته است و مرد

شیک پوشی که یک دست کت و شلوار دیپلمات مشکی مارک دار و کفشی هشت ترک

پوشیده کنار بارها می ایستد و با گوشی همراهش گاهی هم تماسی می گیرد .

-سلام حضرت اجل !دوست دارین که یه صحنه تصادف یک آدم را ببینید؟منظورم یه تصادفیه !

-کدوم تصادف!

-در واقع عرض کنم از تصادف خبری نیست و این صرفا یک نمایش است و اصلا حزن آور نیست

بلکه بسیار مفرح نیز می باشد !اجازه می فرمایید شروع کنم حضرت اجل؟

-من حضرت اجل نیستم !

-معذرت می خوام ،وری ساری!این روزها همه کاسب ها مثل روشنفکرها و وکلا شدن و

اساتید دانشگاه درست شبیه این باربرها !خوب شد حرف هم را بهتر می فهمیم

من از یه خانواده بسیار اصیلم و تحصیلکرده یکی از دانشگاههای اروپا !بین خودمون باشه

چند تا کتاب هم نوشته ام !وحالا قربان با هنر فراوان درخدمتم!

اجازه هست ؟

نه متشکرم .

-نگران پولش نباشید ارزون حساب می کنم که مشتری بشید !بدون کت هزار تومن و با کت

سه تا سبز باید بدین !

گرونی با کت حتما مال کلاسشه !

-اوکی!آقا کت اگر پاره بشه هزینه تعمیرش از خریدنش بیشتره اما یه نخ و سوزن برای شلوار

کافیه !شروع کنم؟

نه عزیز من حوصله این کارهای خشنوت بار و خطرناک رو ندارم !

-هوم ،باید حدس می زدم چون شما از کم و کیف این کار بی اطلاع هستید این کار واقعا

حرفه ای انجام میشود و اصلا خطرناک نیست !شما تا حالا لذت دیدن یه صحنه تصادف

واقعی را لمس کردین ،شما این لذت را می برین و ما هم یه مختصر پول ناقابل !

-چرا دنبال یه کار درست و حسابی نمیرین ،نمی گین به اصالتتون توهین میشه !

کار درست و حسابی !آقا تا پارتی نداری ،به باربری و حمالی هم فکر نکن !تازه کار تو شان

خانواده ما که حمالی نیست !

-من فکر می کنم باید با اصالتتان خداحافظی کنید .

-آقا از اسب افتادیم از اصل که نیافتادیم ،غرورمون چی ؟

-اتفاقا تعجب می کنم که با این غروراز این دلقک بازیها را در می آورید !

این گفته شما بیانگر حقیقتی تلخ است و نشان می دهد که شما انسان فرهیخته ای هستید .اگرچه دربین ما

هنرمندانی هستند که برای رضایت نوکیسه جماعت هر جغنگی را می نویسند و اجرا می کنند اما بنده

ار آن قماش نیستم ٫جهنم برای شما با کت فقط هزار تومن

-نه ممنون !

-چرا بد نیستا !

فکر کنم لازم نیست ٫

-شما اگر می دانستید رد نمی کردید ،نظیر این نمایش رو تو فرنگ هم نمی تونید ببیند.ازتون خوشم اومد شما

پونصد بده ،با بقیه کمتر ازسه تومن حساب نمی کنم !

-حوصله ام سر رفت برو پی کارت عمو،بگم چی نشی حاجی !

خودتون می دونید حتی با صد هزار هم نمی تونید یه تصادف مشتی ببینید ٫

-ای بابا سیگارم کو ،همش تقصیر این کارت پخش کن است بگو آخه تو اصلا می دونی پارلمان یعتی چی ؟

همه اش ور می زنه ،سیگارم رو گم کردم ٫داداش سیگار داری یه نخ بدی روشن شیم ؟

مرد پاکت را جیب پیراهنش در آورد و یک نخ سیگار به مرد ژنده پوش داد هنوز سیگار

را روی لبش نگذاشته بود که سرو کله حاجی پیدا شد.مرد سیگار را میان مشتش پنهان کرد.

-کجایی حاجی ؟مخمون رو این بابایی گذاشته تو فرغون !میگه نقش تصادفی بازی می کنه

سه هزار تومن

-بابا گرونفروش سیا !این کار امروز دویست تومن هم خریدار نداره!دیروز تو جاده یه

ماشین رفت تو دره یه عالمه آدم مردن اونم مفتی !دویست یک کلام ٫

-حاجی؟

-نمی خوای ما کار داریم ٫

-دویست تومن را گرفت کتش را در آورد و شروع کرد دویدن به سمت خیابون و ویراژ دادن بین ماشین ها

-بابا تصادف کن دیگه !

باربرها دست می زدند و صدای سوت زدن هایشان تو بوق ماشین ها هم شنیده میشد .سیا ناگهان خود را به ماشینی زد

و چند غلت خورد و نهایت گوشه خیابان پرت شد و چند لحظه ولو افتاد و بعد با صورتی زخمی و خاک آلود در میان

نگاه بهت زده و بی روح عابرین راهش رو به سمت دیگه خیابان ادامه داد.

پ٫ن:اولا پدر پیر به لطف یزدان از یه عمل سخت به سلامت گذر کرد تا به آسمون و مهربونیش نگاهی تازه کنم

پ٫ن2:این قصه بازنویسی داستان کوتاهی با نام مغروق از آنتوان چخوف است که به علی قول داده بودم ،امیدوارم قصه

اصلی رو خونده باشید.لینک داستان اصلی  را از اینجا مطالعه کنید .البته با تشکر از علی عزیز و آقای محمد فضلی   

پ٫ن3:با معرفی خانم توانگر عزیز با اهنری هم آشنا شدم ،واقعا جالب می نویسه .


 

 
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 23:30 توسط رحیم |